-
جنون
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 23:53
دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که میرسد از راه ؟ یا نیازی که رنگ می گیرد درتن شاخه های خشک و سیاه ؟ دل گمراه من چه خواهد کرد ؟ با نسیمی که می ترواد از آن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان؟ لب من از ترانه میسوزد سینه ام عاشقانه میسوزد پوستم میشکافد از هیجان پیکرم از جوانه میسوزد هر زمان موج میزنم در خویش می روم...
-
تولد
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 22:55
زادگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ نقشه و تقویمی نیست... چراکه آدمها هر لحظه در تپش قلب کسانیکه دوستشان دارند متولد می شوند.... paiiz89.Y
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 21:59
این لحظه یادت بماند و این شعر که سال ها بعد مثل سوت قطاری از کنار گوشت عبور می کند واژه ها برایت دست تکان می دهند خاطره ها مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند و نمی دانی چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند !!! paiiz89. N
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبانماه سال 1389 19:45
ذهن های بزرگ درباره ایده های بزرگ صحبت میکنند- ذهنهای متوسط درباره رویدادها حرف می زنند- ذهن های کوچک درباره دیگران حرف می زنند. paiiz 89.Y
-
خدا جون
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1389 23:02
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست، خداوند در هر حضور رازی نهان کرده است برای کمال ما؛ خوش آن روزی که دریابیم راز این حضور را...! paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1389 22:41
واسه دشت وسیع مهربونیات مترسک می شم تا هرگز کلاغ های غم دور و برت پیدا نشن . paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 19:31
فکر تنهایی نباش.تنهایی خودش تنهاست.تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست. paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 19:18
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است. paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 19:17
عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 19:15
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 19:05
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم کسی که به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است. paiiz 89.Y
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 17:24
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد بچه که بودیم اگه با کسی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 10:56
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی... گفتی : جور دیگر باید دید دیدم ولی... گفتی: زیر باران باید رفت... رفتم ولی... او نه چشمهای خیس و شسته ام را... نه نگاه دیگرم را ... هیچ کدام را ندید!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: "دیوانه باران ندیده !!!!!!!!" paiiz 89. N
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 10:28
از بس که شکستم و ببستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبه ای شکستم ساغر امروز به ساغری شکستم توبه جز وصل تو دل به هرچه بستم توبه بی یاد تو هر جا که نشستم توبه در حسرت تو توبه شکستم صد بار زین توبه که صد بار شکستم توبه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 00:30
دل به دریا بستن هنر نیست ، حرمت قطره را نگه داشتن هنر بزرگی است . . . paiiz 89.Y
-
:)
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 00:17
همیشه دوست من هستی چه شاد باشم چه ناراحت چه تنها باشم چه در میان مردم همیشه دوست من هستی چه امروز تو را ببینم چه یک سال دیگر چه امروز با تو حرف بزنم چه یک سال دیگر همیشه دوست من هستی هر چند با گذشت سال ها تغییر خواهیم کرد اهمیتی ندارد که من چه بکنم یا تو چه بکنی تا پایان زندگی همیشه دوست من باقی خواهی ماندخداوندا...
-
...
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 00:09
آدمکی از چوب خواهم ساخت...که نه چیزی بگوید...و نه چیزی بخورد...تنها...با چشمهای ثابتش،نگران دوردستهاست...و شاید!...به یاد می آورد...که روزگاری برگهای کوچک و زیبا داشته،برگهایی که نفس می کشیدند...ریشه هایی که شیره خاک را می مکیدند...آدمک چوبی از درخت دور افتاد...و به آدمها نزدیک شد...اما افسوس که نه آدم شد نه درخت...
-
سلام به همه
سهشنبه 4 آبانماه سال 1389 23:45
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز ! منم همون دیوونه همیشگی فدای مهربونیات؛ چه میکنی باسرنوشت ؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگات بدجوری توصحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم ! جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار...